خرید بک لینک

به نام خدایی
که دغدغه ی از دست دادنش را ندارم...

نه شــــاعرم،
نه نویســــنده...
خـــط خـــطی مــــی کنم،
تــــا مطمئن شـــوم نـــمرده ام ...
 همـــین !

آشنایی : مــــهر 91
وصال:مــــهر93
ðx9f¤°ðx9fx8f»فندوق:مــــهر1401

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: جمعه 17 آذر 1402 ساعت: 2:14

کی ادمو درک میکنه آخه؟با مادرم حرف میزنم وسط حرف من میره صحبت با ماهلین هی باید بگم مامان شنیدی چیشد؟یه سر تکون بده و بگه اره حواسم هست و اصلا حواسش نیست این وقتا لباس میپوشم میام پایین خداروشکر حوصله بچه مو هم ندارم میذارمش بالا فقط برا شیر دادن و غذاش میام سر میزنمنمیخوام متوجه عواطف منفی اطرافش بشه دنیای اون نباید به این زودیا خاکستری شه [ شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۲ ] [ 20:8 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ]

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: جمعه 17 آذر 1402 ساعت: 2:14

بدون اینکه به من بگه و مشورت کنه ماشین رو فروختهماشین جدید خریده تازه دوروز هم دستش بوده و چیزی نگفته بابام تو پارکینگ ماشینو دیده بعد حمید زنگ زده بیا ماشینو ببینشاید اگر بابام نمیدید بازم نمیگفت بعد میگن زن و مرد شریک لحظه های همدیگه هستن حتی قیمتشم نمیگهمیگه به کسی مربوط نیست چنده... بچه رو بردم کاردرمانی میگم حمید بالاخره رفتم کاردرمانی حتی یه عه نگفت چه برسه بخواد بپرسه چیشد... تو این زندگی هرکی قراره بار خودشو ببنده و به فکر خودش باشه.سراسر غم منو گرفته سراسر اشک و گریه و غصه م [ سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ ] [ 13:45 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ]

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: جمعه 17 آذر 1402 ساعت: 2:14

این ویروس اونقدر تو خونه ما چرخید که همه گرفتن الا من عجیبه ولی واقعا نگرفتم شایدم گرفتم ولی سبک و خبر ندارمحتی بابام که میگفت بدنم قویه مریض نمیشم هم دو شب با تب فراوان افتاد بهش گفتم خب حمید و مامان و امیر و الهه و ماهلین و آسنا نوبتی گرفتن منو تو موندیم رفتیم فینال همون شب تب کرد و افتاد به لرز و حال بد میگفت تو بردی تو بردی خخخولی تنها کسی که باخت من بودم که همه از مریصی یه جا جمع شدن که با هم سوپ و دارو بخورن و هیچ کدوم حال خوبی نداشتن این مدت کارم شده بود درست کردن دمنوش و سوپ های مختلف و شلغم و لبو و ابمیوه بله من باختم که نیاز داشتم بخوابم ولی هرشب بابت تب یکی بیدار بودم وخداروشکر از امروز همگی خوب شدن و برگشتن سر کار و روال عادیراسی این وسطا یه کنسرت بابک جهانبخش هم قسمت شد رفتیم روحیه عوض شد ❤️ [ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ ] [ 22:18 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ]

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1402 ساعت: 21:11

دیروز نوبت دکتر ماهلین بود که دو هفته زودتر نوبت گرفته بودم برای دکتر مغز و اعصاب اطفال من خودم علاقه ای نداشتم ببرمشولی دکترش تاکید کرد باید ببریش چون هم کم خونی داشت هم نمیتونست یه سری حرکات ابتدایی رو انجام بده مثل از حالت دراز کش خودش بشینهساعت 9 صبح ویزیت داشتیم ولی چون راه زیاد بود از 6 صبح بیدار شدمو تا راه بیوفتیم با مترو بریم شد 8:30اسنپ نرفتیم چون هم رقمش نمیصرفید هم خیلی ترافیک بود و دیرتر میرسیدیم نیم ساعت تو بیمارستان معطل شدیم که پذیرش گفت زود اومدین دکتر تازه 11 میاد اووووف...رفتیم تو پارک بیمارستان دور زدیم ماهلین کمی سرسره بازی کرد یه خانمه بچش و جواب کرده بودن جیغ و داد میکرد ماهلین هی نگاه میکرد میگفت چیههه؟ چیشدههههه؟منم دیدم بهتره توی دید اون مادر نباشیم که داغش تازه نشه اومدیم بیرون منتظر شدیم ساعت 10 شد دستیار های دکتر اومدن شرح حال گرفتنگفت بذارش رو میز راه بره دستاشو گرفتم گفت نه این راه رفتن حساب نمیشه شاید نوار مغز بگیرن خیلی دلشوره گرفتم تا 11:30 که دکتر خودش اومد و با دستیار هاش نشستن و صدامون کردنمن یه تیکه کیک دادم دست ماهلین چون کلافه و گرسنه بود تا دکتر دیدش گفت این بچه ی خوبیه دخترمون خوبه طوریش نیست بررسی کردن معاینه کردناز این چکش نرم ها زدن به زانوش که واکنش بده هرچی میزدن هیچ واکنشی نداشت سه تا دستیار تست کردن واکنش نداشت کم مونده بود گریه کنم که اقای دکتر فهمید گفت دخترم، من میدونم واکنش میده نگران نباش یهو دستیار خانم اومد شلوار ماهلینو دراورد محکم تر زد گفت بفرما اینا دلشون نمیومد ناز میکردن

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1402 ساعت: 21:11

صفحه بندی